Diary of a dreamer

Adventures Adventures Adventures

Almost failed part 2

جمعه ۳۱ مرداد ۱۴۰۴ 22:8 ~ Sofia

خاکستری عزیزم، امتحانات که کل تابستان ازشون می ترسیدم فرا رسیدن و حالا دارم یکی یکی امتحانات رو میدم. این روزها شوق خیال پردازی و ایده های جدید ازم گرفته شده حتی نمی خواستم برات بنویسم چون نوشتن هم بهم احساس عذاب وجدان درس نخوندن میده ولی چاره ای نداشتم چون مدت زیادی بود که برات ننوشته بودم. بگذریم، اون امتحان قبلی که گقتم تقریبا افتادم رو خدا رو شکر پاس شدم ولی یه امتحان جدید دیگه (دانش خانواده) حتی با وجود اینکه سه دور خونده بودم و از جواب ها مطمئن بودم بازم ولی نمره امد نوشت ۱۷! نمی دونم این ۱۷ نمره ام هست یا تعداد درست از ۴۰؟! نمی دونم. در هر دو صورت پاس میشم چون ۲.۵ نمره اضافه دارم. تا هفته آینده نتایج مشخص می شود اما امیدوارم از استرس امتحان دیگر نمیرم. امتحانات اختصاصی از هفته پیش رو شروع میشن و بی نهایت سخت تر هستند و باید بیشتر تلاش کنم. خونه نشینی زیاد و خستگی باعث شد کمتر تن به درس خوندن بدن و این آخر هفته با میانگین ۶ ساعت از گوشی استفاده کنم. تو رو خدا سرزنشم نکن که بیش از این نمی تونم عذاب وجدان تحمل کنم. احساس می کنم دارم به این وضعیت عادت می کنم، وضعیت همیشه امتحان داشتن و دیگه دلم تفریح نمی خواد. مثلا قبلا که دبیرستانی بودم طول امتحانات دلم برای تفریح و تابستان تاب تاب می کرد ولی حالا اصلا دیگه برام مهم نیست و از خودم متنفرم. نمره اندیشه هم یکم افت کرده و اونهم به خاطر عدم تمرکزم حین درس خوندنه، حالا نمیگم چرا چون عقیده دارم وقتی یه چیز نوشته بشه به حقیقت تبدیل میشه و من نمی خوام این رو بنویسم پس ازم نخواه.

امروز داشتم بازم به ۱۴۰۰ فکر می کردم. سالی که برای ادم هایی وقت و محبت خرج کردم و در نهایت جوری تموم شد که انگار همش یه رویا بود، احمق شدم و خواستم با دنبال کردن چنل ها ارتباط دو تاشون رو حفط کنم، اولی که خیلی وقت پیش رفته و دومی که بیشتر روش حساب می کردم اخیرا از چنل رفت و من رو هم از چنلش پاک کرد. ناراحت شدم؟! نه من به رفتن مردم عادت دارم :) با خودم میگم چه جالبه که هم میرن و هم من رو بیرون می کنن، انگار دارن بهم میگن "از زندگی ما گمشو بیرون" شاید همینطور که اونها من رو به یاد اشتباهاتم میندازن من هم اونها رو به یاد اشتباهاتشان میندازم. بالاخره دوره قرنطینه بود و همه حوصله امون سر رفته بود. به خود گذشته حق میدم، ساده بود و دنبال دوست خوب بود. بیچاره ۱۸ ساله ام، تو هیچ وقت دوست خوبی نخواهی داشت. این رو فراموش نکن.

+ برام آرزوی موفقیت کن، می دونی که امتحاناتم زندگیم رو تشکیل میدن و موفقیت تحصیلیم علت زندگی کردنم رو

+ فردا روز پزشکه، روزی که آرزو داشتم روز من هم باشه.

خاکستری عزیزم، حتما از عنوان متوجه شدی که این هم یکی دیگر از پست هایی نالان من است. قبلا هم به این موضوع که دنیا اصلا عادلانه نیست دقت کرده بودم ولی حالا بیشتر بهش فکر می کنم. به اینکه بعضی ها واقعا چه privilege و امتیازی داشته اند که در حاهای خوب بدنیا آمده اند؟ چرا یکی در خانواده پولدار و یکی در خانواده فقیر، یکی در اروپا و یکی در خاورمیانه؟! این چه تبعیضی هست؟ اگر عدالتی وجود ندارد، جبرانی هست؟! واقعا نمی دونم، دیگه به هیچی اعتقاد ندارم. حتی آرزوها و امید های خودم رو توی اعماق قلبم دفن کردم و دیگه مطمئن شدم هیچ وقت قرار نیست زندگی بر وفق مراد باشد. از اینکه با خانواده سالم و دوست‌داشتنی زندگی می کنم هیچ گله ای ندارم ولی از آینده ام می ترسم، خیلی می ترسم. قرار است چطور زندگی کنم؟ چطور برای حقم بجنگم؟ کسی حاضر است من رو دوست داشته باشد؟ توی این اوضاع می توانم یه زندگی آرام و بی دغدغه داشته باشم یا قرار هست برای آرزو های از دست رفته غبطه بخورم؟

تا همین ده سال پیش پدرم می گفت اگر پزشک بشوی به تمام آرزوهایت می رسی، به تمام خواسته هایت و زندگی آرمانی که تصور می کنی. به همین راحتی! تلاش می کنی و تلاشت نتیجه ای دارد! آینده ای خوب و تضمین شده. همین شد نیروی محرکه من، تلاش کردم، از خیلی چیزها زدم به امید روز موعود. حالا چی؟ دیگه حتی نمی دونم آرزویی دارم یا نه! اینقدر که آینده مبهم، تاریک و دست نیافتنی هست. دیگر بدست آوردن عنوان اجتماعی تضمین کننده آینده خوب نیست. چون قبل از تو خیلی ها در صف ایستاده اند! فقط شانس و عنوان "شهروند درجه یک" بودن می خواهد که تو نداری. تو می مانی و روز های موعودی که توهم انها را داشتی. دیگه نمی دونم برای چی ادامه میدم، فقط برای این‌ه زندگی یه جورایی... بگذره!

+ امتحانات هفته اینده شروع میشن و قلبم از تپش افتاد! از استرس شبها خواب نمیرم و از خودم متنفرم که چرا یک تابستان دیگر را بیشتر از این حد صرف درس خواندن ۲۴/۷ نکردم.

Friendless

سه شنبه ۱۴ مرداد ۱۴۰۴ 23:52 ~ Sofia

خاکستری عزیزم، می دونم عکس ها کاملا غیر مربوط با عنوان هستند خب... چیکار کنم باید عکس هایی که دانلود کردم رو استفاده کنم. بگذریم...

Dumbledore: you know what's the difference between you and Voldemort harry? .... He was friendless.

می دونی، من واقعا هیچ دوستی ندارم و هیچ وقت نداشتم. با خودم میگم خب نیازی هم ندارم من بدون دوست هم می تونم کار هام رو انجام بدم ولی لعنتی بعضی وقتها پیش میاد که به کمک یکی نیازه. مثلا من واقعا نیاز دارم با یه سال بالایی دوست باشم تا بدونم قسمت هایی که مهمه برای امتحان از کجا هستند یا مثلا برنانه ریزی کنیم کی بریم سالن تشریح یا چمیدونم به جام حاضری بزنه و... ولی کسی اینکار رو نمی کنه. توقعی هم ندارم.

At least me and Voldemort have more than in common. Being friendless...

راستی یه چنل د نورد هری پاتر زدم. سریع پاکش کردم، با خودم گفتم "وای من دارم چیکار می کنم؟! دیگه بیشتر از این نمی خوام درگیرش باشم!" خوشبختانه وویس های دارن تموم میشن و به زودی پرونده اش بسته میشه و درگیر یه چیز جدید میشم... البته بعد از امتحانات.

+ قدرت و سرعتم توی درس خوندن بیشتر شه، لطفاااااا !

Mid summer

یکشنبه ۱۲ مرداد ۱۴۰۴ 20:37 ~ Sofia

خاکستری عزیزم، اگر جنگ اتفاق نمی افتاد من در حال گذراندن تابستان خود در آرامش و استراحت بودم. الان می فهمم امتحان شهریور چقدر می تونه تابستان رو خراب کنه. تما طول تابستان نگران این هستی که عقب افتادی و کم کاری کردی و حالا هم که نزدیک تر شدیم دیگه نمیشه به راحتی کاری کرد. همیشه نگران این هستی که امتحان داری و هم تابستان رو از دست دادی. نگرانی بدتر وقتی بجود میاد اینکه می فهمی دیگر تابستان نخواهی داشت. سال بعد علوم پایه و سال‌های بعد صرف کارآموزی خواهد شد. چه میشه کرد، مسیری هست خودت انتخاب کردی. حالا بهتر از قبل می خونم. کمتر می بافم و وویس های هری پاتر رو همزمان با رونویسی از اصول خدمات گوش میدم... دیگه به خاطر کمبود وقت مجبورم چند کار با هم انجام بدم، متاسفانه.

شب گذشته خوابم نمی برد، شب بیداری واقعا مخرب ترین چیز دنیاست صدای افکارت بلند تر میشه و افکار منفی در خفه کننده ترین حالت هستند. به آینده فکر کردم... سخت تر میشه، شاید چیزهای خوب هم باشه ولی سختیش بیشتره، مسئولیت بیشتره و... ترسیدم خیلی زیاد نگران شدم، ضربان قلبم تند شده بود بهتر احساس میشد. ترس، ناامیدی و نگرانی از آینده احساسات غالب این روزها هستند. شاید از خودت بپرسی که چرا من نگران آینده ام هستم. در جواب بهت میگم، وقتی یکی زیاااد تلاش می کنه و سختی های زیادی می کشه دوست داره نتیجه خیلی خوبی بدست بیاره به همین اندازه که تلاش کرده ولی... آینده این رشته به نظر قشنگ نمیاد، درآمدش و سختی هاش...اینجو. چیزها رو بیشتر از زبان فارغ‌التحصیل ها شنیدم و ناامید هستم. چی میشه گفت الان کی از شغل و زندگیش راضیه؟

سوال اصلی اینکه:

تاحالا کسی آرزوش رو توی این دنیا زندگی کرده؟!

Mercenary

شنبه ۴ مرداد ۱۴۰۴ 21:53 ~ Sofia

Dear Grey, Ive learned this new word today. It means someone who only works and obeys for money. Nothing but money, even that person would go in the middle of the hell for money. I have learned this word after I've finished Six of crows. the story was a chef's kiss adventure. I admit that it took me months to reach to the page 270 but after that I couldn't stop reading, in fact it was holding me tight in my chair and my hands clenging to the book cover ready to know what happened to kaz, nina, jesper... The book is full of unexpected plots, like kaz suddenly deciding to shake pekka rollin's hands. I was like whaaaat?! boy how many time do you get bitten by the same dog?! thing is I spend the recent days finishing off six of crows like a high speed train. I even read the last pages of the book which were the writer's acknowledgments. I don't regret, I did enjoy the time... If only I COULD live in these fantasies.

New nightmare:

This is a very new and nightmarish thing which is shaping my plans, hopes and character. I'm becoming a ruthless, hopless little wretch with a heart full of hatred. I signed a contract that is 10 years of slavery in a remote place. why? money? dreamy life? dream job? sorry little bird, it could look like your dream job but dream life? no, living in a remote place far from the things you've grown to get used to is not what you wished for. you often wish you never belonged here 'cause you actually don't belong to this world and its traits let alone living in a remote area. oh come off it, can you imagine that? Today, I asked myself if I had any dreams then I said with certainity that yeah but my dreams don't fit this world, you know like... I mean they're impossible to happen in this world. I mean how many people really get to live their dreams here?! certainly no one.

About that nightmare, yeah I felt like I'm in sort of a remote old place with absolute no technology. It looked like a garden and everywhere were surrounded by sun light, I couldn't feel the heat while asleep but it must be hot. I saw people with old traditional clothes staring at me. I don't know where I was or what I was doing but I knew it, I knew I'm serving my time and I hated it. I WAS DESPERATE TO RUN AWAY, to LEAVE, to run away. For the first time in my life I TRUELY regret signing that agreement to work whereever they want me to.

Do you remember that nightmare about the old haunted huse with lots of rooms? well, I miss it now at least I was sure I didn't have to live it in reality! IT WAS JUST A DREAM NOT A REALITY YET TO HAPPEN.

Now, I think I have dream that could be fullfilled in this world. I wish to die before this unevitable nightmare happens.

ندانم کاری

جمعه ۳ مرداد ۱۴۰۴ 20:19 ~ Sofia

خاکستری عزیزم، من الان دقیقا در وضعیت "ندانم کاری" قرار گفتم. حتما می پرسی این دیگه چجور وضعیتی هست که خب اجازه بده برات توضیح بدم. این وضعیتی هست که ادم نمی دونه چیکار کنه. کلی کار هست که می خواد انجام بده ولی نمی تونه، اصلا انگار... طلسم شده و نمی تونه اون کار ها رو انجام بده. می دونم خیلی احمقانه است. همزمان دلم می خواد خوراکی درست کنم و فیلم ببینم و کتاب بخونم و درس بخونم و دستبند ببافم و فایل صوتی هری پاتر رو ادامه بدم که یادم میاد آخخخخ 20 روز دیگه امتحان دارم و ناراحتی اینکه نمی تونم هیییچ کاری جز درس خوندن انجام بدم باعث میشه هیچ کاری نکنم. همینطور مات و مبهوت وقتم رو تلف کردم. تنها کارهایی که استرس امتحانات رو ازم دور کنه رو انجام میدم و حتی کاری که باعث میشه بیشتر برای وقت تلف شده غصه بخورم هم انجام نمیدم. بگذریم که نخ هام تموم شدن و هری پاتر گوش دادن و بافتن فعلا کنسله تا وقتی که توی درسهام پیشرفت کنم و وقتی دیدم که زندگیم متعادل شد و استرسم کمتر شد میرم نخ جدید می خرم. وقتی که بتونم به خودم اعتماد کنم که می تونم گند نزنم به زندگیم و برنامه هام. البته فعلا از درون غمگینم و بی جهت استرس دارم. با خودم میگم نکنه الان که من دارم ناهار می خورم، نشستم، حرف می زنم، می نویسم یا هررر کاری می کنم فلانی داره کتاب ها رو شخم می زنه؟ وای حتما که بقیه دارن می خونن و من مثل یه کودن دارم دور کلاهم می چرخم. از این زندگی متنفرم، از این وضعیت، از این محدودیت...

شطرنج، بله یه سرگرمی جدید برای وقت تلف کردن. یه اپ نصب کردم که شطرنج بهم یاد میده و میبینم دارم کم کم یاد می گیرم. جالبه چرا وقتی که می خوای تفریح کنی و کارهای جدید به ذهنت میاد میبینی امتحان داری؟؟؟ چرا این ایده ها اوایل تیر به ذهنم نرسید؟؟؟

آمارگیر وبلاگ

قالب طراحی شده توسط : استلا ★ Stella