Here lies the worst curse that exists in the world
خاکستری عزیزم، این روزها فشار روانی دارد به حد اعلا می رسد. حتی اگر جنگی رخ ندهد یک جنگ فرضی دارد در ذهن مردم رخ می دهد و انها را به جنون می رساند. منظورم این است آنها دارند همانطوری رفتار میکنند که مردمان یک کشور جنگ زده رفتار می کنند. خودشان دارند با خودشان درگیر می شوند. می گویند تو حق نداری نفس بکشی، زندگی کنی، خرید کنی، امتحان بدی... من نمی توانم مثل یگ مترسک باشم. نه اونقدری در شادی و فعالیت های نشاط آور غرق شده ان که اسمم را بی تفاوت گذاشت و نه می توانم از امتحان دادن، زندگی کردن و انجام کارهایم که بعدا جوابگو آنها هستم سر باز بزنم. انگشت اتهام، لقب دهی های احمقانه، دشمنی با یکدیگر و کینه توزی دارد به حد اعلا می رسد. امروز یکی گفت باید اسم آنهایی که در امتحانات شرکت می کنند در گروه پخش کنیم تا لیست سیاهی درست کرده و در آینده دیگر انها را انسان فرض نکنیم. شاید باور نکنی اما "اختیاری" اعلام کردن وزارت بهداشت در شرکت امتحانات صرفا جرقه دیگری بود تا دشمنی دانشجویان و ظرفیت خشم نفهته آنها را شعله ور سازد. هر کار تریبون را بدست گرفته و ۴۰ خط حرفهای شعار گونه که بیشتر در منفعت خود آنها است بیان می کنند. جوری وانمود می کنند که انگار از نژاد انسان برتری هستند و تعقل و تفکر آنها نظیر ندارد. شاید اگر کمتر صحبت می کردند خواسته های آنها بیشتر عملی میشد. این همه حرف زدن و تقلا کردن باعث پیدا شدن دشمنی و شکاکی بین خودشان شد. انگار هر کس کلمات پیچیده تر و متن طولانی تری بنویسد به لیدر یک جنبش بزرگ نزدیک تر است. با وجود تهدید ها و فشار روانی زیادی که از دیشب روی دوشم بود، امتحان امروز رو دادم و امیدوارم که پاس شده ام. حال می فهمم که اگر کسی این جمعیت را کنترل نکند از هم می پاشند. اول مخالفنشان را سرنگون می کنند و بعد دوستان خودشان را به دشمن تبدیل کرده و آنها را سرنگون می کنند. انگار که من از دور دعوا چند دانشجوی تشنه به خون هم را تماشا می کردم و تصمیم گرفتم امتحان سختی بدم. می دانستی؟ من به حس ششمم بیشتر از بقیه اعتماد می کنم؟ می دانستی که من ضرر خود را اساسی تر از منفعت آنها می دیدم؟ لازم بود که امتحان بدهم چون من نمی توانم بعدا در استرس واحد های "ناتمام" زندگی کنم. شاید قبلا می گفتم که ای کاش جنگ میشد، الان می فهمم چقدر احمق بوده ام. قرار نیست با چند از آسمان موشک های ستاره و شکوفه ببارد و فرشته ها دلار روی سر ما بریزند. با این جمعیت مشکل دار، عقده ای و غیر قابل کنترل هر آنچه بعد از "از دست رفتن کنترل" بدست می آید صرفا ویرانی است. همکلاسی هایم حتی حاضرند کسانی که به امتحان رفته اند را تهدید به مرگ کنند. زیرا فشار روانی یک انسان را همینقدر تغییر می دهد. در واقع عقلش را می دزدد.
در چنلم دیگر حرفی برای گفتن ندارم، می گویند بی طرفی بی شرفی است و دارند همدیگر را بنا بر دلایلی مختلف کنسل می کنند. من بی طرف نبودم با اینکه اوایل غیر مستقیم غم خود را اعلام و باب میلشان می گفتم ولی بازم از دید آنها چون به اندازه کافی تند نبودم بی طرف خطاب شدم. نه می توانم به زبان آنها حرف بزنم که فردا بیایند و دستهایم را زنجیر بزنند و تعلیق تحصیلی شوم و نه می توانم از چیز های دیگر بگویم که میایند و چنل را کنسل می کنن. پس خفه می گیرم.