Adventures

Adventures

Diary of a dreamer

Just wow

Sofia
دوشنبه ۲۰ بهمن ۱۴۰۴، 22:50
درحال بارگذاری..

خاکستری عزیزم، آتیش امتحانات خاموش شد. و با آرامش بیشتری امتحان می دهم. فردا امتحان نوروفیزیولوژی دارم. من چقدر به این درس علاقه دارم ولی حیف که فرجه اش چقدر کم بود. حالا فردا امتحان می دهم. امروز نباید قهوه می خوردم قلبم تند می زند و بدنم ضعیف شده‌. دیشب برای امتحان کردن استوری تلگرام گذاشتم تا ببینم چه کسی چک می کند. شاید باورت نشود ولی خیلی ها چک کردند، حتی آنهایی که شماره من را نداشتند.

از بین آنها دانشجویان پرستاری ۴۰۱ بودند، با دیدن پروفایل آنها غم عجیبی من را گرفت. چرا هنوز شماره من را سیو داشتند؟ فقط من هستم که وقتی با کسی قطع رابطه می کنم سریع شماره اش را حدف می کنم؟؟ آنها امسال فارغ التحصیل شدند، آزادند زیبا و جوان اند راحت اند هر کاری که می خواهند و هر جایی که می خواهند بروند‌. اما من؟ انگار من در این سه سال ده سال پیر تر شده ام. صورتم چروک برداشته، موهایم سفید تر شده‌. شب و روزم را با استرس می گذرانم. هنوز ۵.۵ سال دیگر باید درس بخوانم. هنوز امتحان دارم و در این دانشگاه لعنتی گیر افتاده ام، نمی توانم تفریح کنم و فرصت کوچکترین چیزها از من دریغ شده است. ناراحتم، من چطور پزشکی می شوم که حتی دستمزدم از آنها کمتر است یا با آنها تفاوتی ندارد؟ این پزشکی چه ارزش دلرد اگر حاصل تلاش هایت چیزی نباشد جز پیر شدن، خسته و. افسرده شدن. حال روحی خرابی دارم ولی تظاهر با شادی می کنم. تنها چیزی که من را زنده نگه می داشت یک بسته چیپس نمکی و یه کتاب فانتزی بود که با قیمت های الان دیگر نمی توانم بخرم. قلبم درد می کند، آه چه لباس های زیبایی پوشیده بودند، کافه، گردش، جاهای سرسبز! من آرزو دارم وقتم خالی باشد تا با خانواده سفر برویم. من پزشکی را دوست دارم ولی با وجود شرایط روانی ممکلت و سختی خود رشته شاید در آینده سر از تیمارستان در بیاورم یا خودکشی کنم. انگار یه اهرم روی همه هست که داریم ذره ذره له می شویم و روی من سه اهرم دیگر هم هست که دارد به پایین فشار می اورن و ان حجم درس ها و امتحانات دانشگاه هست، پس من چند برابر یک فرد عادی در ایران له می شوم. گفتم ایران؟ راستی آنها آزادند اگر مایه کافی داشتند از ایران بروند ولی من نمی توانم. من در گل گیر کرده ام. اگر دیگر نتوانم کارهایی که دوست دارم را انجام دهم برای چه زنده ام؟ ابر تورم دشمن جدید من است.

Lockwood

Sofia
چهارشنبه ۱۵ بهمن ۱۴۰۴، 22:51
درحال بارگذاری..

داره جنگ میشه و من هنوز جلد آخر لاکوود رو نخوندم :))))

شاید هیچ وقت نفهمم تهش لاکوود لوسی بهم می رسن یا نه. از رومنس متنفرم ولی این تنها چیزیه که نظرم رو جلب کرده. توی چنل نمی تونم حرف بزنم، هر چی بگم به یه گروه بر می خوره سعی می کنن کنسلم کنن. وضعیت روانیم از وقتی دیگه پیام های اینها رو نمی خونم بهتر شده. مردم دو دسته ان، یه گروه شخصیت ثابت دارن و یه دسته هر چی بقیه بگن میگن چشم. بگن ماست سیاهه میگن چشم، میگن راست برو میگن چشم. از کجا معلوم اکثریت حرف درس رو میزنن؟ نه اکثریت و نه اقلیت من یه چیز بین اینهام.

راستی secret history خیلی کلمات سخت داره باید بعد از امتحانات اگر زنده بودم با دیکشنری پیشرفته بخونمش.

از چشم افتادگان !!!

Sofia
چهارشنبه ۱۵ بهمن ۱۴۰۴، 0:50
درحال بارگذاری..

زندگی من به قبل و بعد از این اتفاقات تقسیم شد. از دو هفته قطعی نت و فشار روانیش فاکتور می گیرم که به اندازه کافی در موردش پر حرفی کردم، بر می گردم به مسئله همکلاسی هام. با توجه به مسئله ای که بینمون پیش امده که باز اونهم توی پست قبل در موردش پر حرفی کردم می تونم به جرئت بگم چشمانم واقعا باز شد و بینا شدم !!!

خب اول من از ۹۰٪ اونها حدود ۲-۳ سال بزرگترم، این یه فکته. خدا من رو ببخشه که ترم اول و دوم روی بعضی هاشون حساب می کردم و روشون کراش می زدم. من فکر می کردم سن اصلا مسئله ای نیست و ما همه دانشجوی پزشکی مثل هم هستیم و... تا اینکه برام ثابت شد سن واقعا مسئله ای هست اما نه همه جا، مثلا یکی از احمق های کلاس ۲۶ سالشه که بارها در بحث های کلاسی شعور پایین خودش رو اثبات کرده. پس سن فاکتور نیست پس چی فاکتوره؟ میشه گفت ترکیبی از: سن+هوش+فرهنگ+تربیت خانوادگی+محل زندگی

بله، خلاصه طبق چیزهایی که پیش امد من فهمیدم که حتی کوچکترین هم صحبتی و همراهی با همکلاسی ها مثل فرو رفتن توی باتلاقه. سر جریاناتی که پیش امد اینها سر کوچیکترین مسئله به خون هم تشنه بودن، با زبان توهین، تهدید رفتار می کردن و کلی رفتار بچگانه ازشون دیدم که نمی تونم توضیح بدم. خیلی هاشون ذات واقعیشون رو نشون دادن. نشون دادن که پشت اون چهره های به ظاهر معصوم و لبخند ها و ادعاها ذات بدجنس و وحشی وجود داره. نمی دونم چرا ولی منی که قبلا پرستاری می خوندم به اون بچه ها راضی شدم. دانشجو های پزشکی هزاران برابر عقده ای تر و از خود راضی تر از بقیه اقشار جامعه هستند. چون پزشکی قبول شدن فکر می کنن گ* خاصی هستند و باید و حتما حرف خودشون به کرسی بشینه و بقیه رو کنترل کنن و اینجاست که اختلافاتشون شروع شد. واقعا میشه گفت من دیگه بهشون اعتماد ندارم، از همشون در نهایت سعیم دوری می کنم.

راستی چند فاکتور اول که گویای همه چیزه ولی چرا گفتم محل زندگی؟ چون ببین خیلی هاشون به لطف سهمیه مناطق کنکور از جاهایی میان که پسر تا شب با پدر کشاورزی می کرد و دختر از سن ۱۸ سالگی به بعد ترشیده خطاب میشد. پس بروز یه سری رفتار های جنسیت زدگی و تعصبی هم بینشون موج می زنه و همچنین کمبود اطلاعات سیاسی، زودباوری و بحث های بچگانه، انتقاد ناپذیری، طومار نوشتن برای ادعای باسوادی و گنده گویی، پز دادن های الکی و خودبزرگ بینی بینشون موج می زنه. می گویند "به تو ربطی ندارد که من چه می کنم ولی اگر به آنچه من می گویم گوش ندهی باید بری و بمیری"

+راستی اون پست قبلی تر که گفتم یکیشون برام آرزوی مرگ کرد، یادت میاد؟

توی دانشگاه هیچ کسی دوستت نیست و نخواهد شد، فقط برو درست را بخوان مدرک بگیر و برو پی کارت. مبادا با آنها درگیر شوی یا بحث کنی!

Here lies the worst curse that exists in the world

Sofia
دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۴۰۴، 18:39
درحال بارگذاری..

خاکستری عزیزم، این روزها فشار روانی دارد به حد اعلا می رسد. حتی اگر جنگی رخ ندهد یک جنگ فرضی دارد در ذهن مردم رخ می دهد و انها را به جنون می رساند. منظورم این است آنها دارند همانطوری رفتار میکنند که مردمان یک کشور جنگ زده رفتار می کنند. خودشان دارند با خودشان درگیر می شوند. می گویند تو حق نداری نفس بکشی، زندگی کنی، خرید کنی، امتحان بدی... من نمی توانم مثل یگ مترسک باشم. نه اونقدری در شادی و فعالیت های نشاط آور غرق شده ان که اسمم را بی تفاوت گذاشت و نه می توانم از امتحان دادن، زندگی کردن و انجام کارهایم که بعدا جوابگو آنها هستم سر باز بزنم. انگشت اتهام، لقب دهی های احمقانه، دشمنی با یکدیگر و کینه توزی دارد به حد اعلا می رسد. امروز یکی گفت باید اسم آنهایی که در امتحانات شرکت می کنند در گروه پخش کنیم تا لیست سیاهی درست کرده و در آینده دیگر انها را انسان فرض نکنیم. شاید باور نکنی اما "اختیاری" اعلام کردن وزارت بهداشت در شرکت امتحانات صرفا جرقه دیگری بود تا دشمنی دانشجویان و ظرفیت خشم نفهته آنها را شعله ور سازد‌‌. هر کار تریبون را بدست گرفته و ۴۰ خط حرفهای شعار گونه که بیشتر در منفعت خود آنها است بیان می کنند. جوری وانمود می کنند که انگار از نژاد انسان برتری هستند و تعقل و تفکر آنها نظیر ندارد. شاید اگر کمتر صحبت می کردند خواسته های آنها بیشتر عملی میشد‌. این همه حرف زدن و تقلا کردن باعث پیدا شدن دشمنی و شکاکی بین خودشان شد. انگار هر کس کلمات پیچیده تر و متن طولانی تری بنویسد به لیدر یک جنبش بزرگ نزدیک تر است. با وجود تهدید ها و فشار روانی زیادی که از دیشب روی دوشم بود، امتحان امروز رو دادم و امیدوارم که پاس شده ام. حال می فهمم که اگر کسی این جمعیت را کنترل نکند از هم می پاشند. اول مخالفنشان را سرنگون می کنند و بعد دوستان خودشان را به دشمن تبدیل کرده و آنها را سرنگون می کنند. انگار که من از دور دعوا چند دانشجوی تشنه به خون هم را تماشا می کردم و تصمیم گرفتم امتحان سختی بدم. می دانستی؟ من به حس ششمم بیشتر از بقیه اعتماد می کنم؟ می دانستی که من ضرر خود را اساسی تر از منفعت آنها می دیدم؟ لازم بود که امتحان بدهم چون من نمی توانم بعدا در استرس واحد های "ناتمام" زندگی کنم. شاید قبلا می گفتم که ای کاش جنگ میشد، الان می فهمم چقدر احمق بوده ام. قرار نیست با چند از آسمان موشک های ستاره و شکوفه ببارد و فرشته ها دلار روی سر ما بریزند. با این جمعیت مشکل دار، عقده ای و غیر قابل کنترل هر آنچه بعد از "از دست رفتن کنترل" بدست می آید صرفا ویرانی است. همکلاسی هایم حتی حاضرند کسانی که به امتحان رفته اند را تهدید به مرگ کنند. زیرا فشار روانی یک انسان را همینقدر تغییر می دهد. در واقع عقلش را می دزدد.

در چنلم دیگر حرفی برای گفتن ندارم، می گویند بی طرفی بی شرفی است و دارند همدیگر را بنا بر دلایلی مختلف کنسل می کنند. من بی طرف نبودم با اینکه اوایل غیر مستقیم غم خود را اعلام و باب میلشان می گفتم ولی بازم از دید آنها چون به اندازه کافی تند نبودم بی طرف خطاب شدم. نه می توانم به زبان آنها حرف بزنم که فردا بیایند و دستهایم را زنجیر بزنند و تعلیق تحصیلی شوم و نه می توانم از چیز های دیگر بگویم که میایند و چنل را کنسل می کنن. پس خفه می گیرم.

راهنمای شناخت یه دوست خوب

Sofia
دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۴۰۴، 1:50
درحال بارگذاری..

دیروز امتحان داشتیم، بچه ها قرار گذاشتن امتحانات رو ندن. من به دلیل جو روانی که خودم دارم تج به می کنم باید امتحانات رو بدم، ولی اینها همه علیه کسایی که امتحان میدن شدن. دیروز داشتن از کسایی که میرن سرجلسه فیلم برداری می کردن. آ می دونست ولی به من نگفت، اصرار داشتم که از کنار دانشکده دارو بیاد جلو مرکز تا همدیگر رو ببینیم ولی با وحود سه بار اصرار نیومد. همون اول باید می فهمیدم بو داره ولی احمق بودم. چقدر احمق بودم. دیگه بهش زنگ نزدم، رفتم امتحان دادم. پیام داد امتحان چطور بود، من هم مثل احمق ها براش تعریف کردم، به بقیه هم گفت. چمد نفر بهم زنگ،زدن که امتحان چطور بود. اگر عکس و فیلمم رو پخش کنن به حراست میگم. وای دارم دیوانه میشم وزارت بهداشت خدا لعنتت کنه، کاش اختیاری نمی کردی یا حدتقل مجازی می کردی اینها دست از سر کچل من بردارم. من نمی خوام تابستان یا ترم بعد امتحان بدم می خوام الان امتحان بدن به کی بگم؟؟ چقدر تحقیر و توهین تحمل کنم؟ ترم بعد اینها همه دشمن خونی من میشن. از همشون متنفرم.

Exams... این نسل کپک زده...

Sofia
شنبه ۱۱ بهمن ۱۴۰۴، 18:8
درحال بارگذاری..

خاکستری عزیزم، من به آزادی بیان و این کوفت و زهر مار ها اعتقاد دارم ولی ای کاش تریبون اوتقدری آزاد نشود که هر احمقی یه بلندگو برای خود بردارد و هر چه می تواند نفرت و نحسی پراکنی کند. بحث امتحانات از آنجایی شروع شد که دقیقا شب سخت ترین امتحانی که ما می توانیم داشته باشیم یکی از بچه ها یاد کند که آها می توان از آب گل آلود ماهی گرفت و امتحانات را به شیوه خود لغو کرد. از ساعت ۵ بعد از ظهر تا ده شب بحث اینقدر بالا گرفت گه عده هم که داشتند درس می خواندند از ادامه دادن منصرف گشته و به جنبش اینها پیوسته اند. شاید تو به جای درس خواندن اخبار سیاسی رو دنبال کنی و شب و روز برای جنگ احتمالات خود رو بالا و پایین کنی و بعد برچسب دلسوز و وفادار روی خود بذاری و وانمود کنی من شب و روز برای جانباختگان گریان بودم و بنابراین فرصت های درس خواندن از من دریغ شده پس امتحانات باید لغو شوند و هر که حرفی روی حرف من می زند ساندیس خور است...

عقل و منطق می گوید علی رغم حوادث جانسوز و غم انگیزی که برای هم وطنانمان اتفاق افتاد، حتی اگر تو دلسوز ترین و طرفدار حقوق بشر ترین انسان هم باشی اینقدر را می فهمی که لغو امتحانات فقط به ضرر خود توست. در این شرایط نمره مهم نیست، پاسی مهم است. خلاص شدن از استرس امتحان و دانشگاه در اسرع وقت مهم است. امتحانات دو هفته دیگر تمام می شوند و فقط لازم است دو هفته تحمل کنی. حال تو این را بهتر دیدی که امتحان ندهی تصمیم خودت است ولی چرا به بقیه حمله می کنی و لقب گذاری می کنی؟؟ به جای امتحان دادن دو ساعت دم در مرکز امتحان می نشینی و تعداد را می شماری و عکس و فیلم می گیری؟ این رشادت هایت را برای که می خواهی ارسال کنی؟ دنبال پاداش هستی؟ حالا که مثلا عکس خانم ایکس را حین رفتن به محل آزمون گرفتی و فهمیدی جز آزمون دهندگان است به تو چه پاداشی می دهند؟ یا می خواهی عکس ها را در گروه پخش کنی و اعلام کنی از فردا بین خودمان و این افراد دیوار آجری می کشیم چون آنها با ما موافق نبودند. این کارهای احمقانه برای چیست؟ تو امتحان نده و برو به هر کاری که می دانی بپرداز، بقیه با امتحان دادن ساندیسی/بی رحم/احمق نمی شوند. آنها یه چیز می خواهند خلاص شدن از شر امتحانات. جالب است که این نسل با گذشت زمان لقب های جدیدی یاد می گیرند و نسبت دادن یه فرد با آن لقب ها مساوی است با طرد شدن از گروهشان. لعنت بر اتحادتان، اسم این اتحاد نیست وقتی همه راضی از نتیجه نباشند. حالا با فرض اینکه دانشگاه بپذیرد امتحان مجدد بگیرد، من نمی توانم تابستان یا در طول ترم ۴ درسها ترم ۳ را امتحان بدهم. من نمی‌توانم این استرس را با خود حمل کنم وقتی هنوز درسها را پاس نکرده ام. این را به کی بگویم؟

ای کاش بفهمید، ای کاش بفهمید، ای کاش بفهمید.

January 2026 ended so tragically

Sofia
پنجشنبه ۹ بهمن ۱۴۰۴، 12:49
درحال بارگذاری..

خاکستری عزیزم، در آپدیت پست قبلی به یک سری از باور هایی که در این چند هفته به آنها رسیده ام اشاره کردم. شاید احمقانه باشه که با هوش مصنوعی بعدش در مورد trash یا rational بودن نطر خواهی کردم یا نه نمی دونم... ولی اکثریت رو پذیرفت و گفت با فلان و بهمان فرضیه مطابقت داره. پس اونقدرا هم احمقانه نبود، شاید آدم های دیگه ای هم به نتایج مشابه برسند این یعنی ذاتی هست.

این ماه بدترین ماه عمرم بود، اینترنت قطع شد و کل زندگیم فلج شد. نمی فهمیدم چی شده و برای چی. دچار فشار روانی شدم، گاهی تو خواب گریه می کردم، خواب نمیرفتم و به خودکشی فکر می کردم. اوایل که کانفیگ ها رو وصل می کردم همه پینگ منفی یک میدادن و اگر یکی پینگ مثبت ده هزار می داد چقدر خوشحال میشدم، این یعنی امیدواری! الان هم پینگ مثبت میدن ذوق می کنم. الان دارم درسم رو می خونم و حالم بهتره.

جدا از درس خوندن و بدبختی های همیشگی رفتم سراغ چت جی پی تی تا گره های مغزم رو باز کنم و اگر قراره جنگ بشه نادان نمیرم. ما آگاهی کمی نسبت به گذشته ها داریم و نمی تونیم درست تصمیم بگیریم نیاز داریم تا گذشته برامون شفاف سازی بشه و بفهمیم کجا بودیم و به کجا رسیدیم. گره های مغزم باز شد فهمیدم مردم مقصر نبودن، ساده هم نبودن بلکه اونها "انتظار نداشتن" که اینطوری میشه. می دونی؟ حتی همونهایی که باعث شدن ما به اینجا برسیم خودشون اعدام شدن و مردن! جالبه نه؟ مثل این می مونه: همه علیه یکی بلند شدن، همه می خواستن "فقط اون بره" ولی برای بعدش هیچ برنامه درستی نداشتن و اونی آینده رو تغییر داد که روی ساده ترین ذهن ها با حرف های ساده ولی باورپذیر اثر گذاشت. همیشه اونی که معروف تره و حرف های ساده می زنه نفوذش بیشتره. چون مردم لاف زنی های پیچیده رو نمی فهمن، همه که باهوش نیستن. جنگ هم نمیشه، اینها همش در راستای یه سیاست و اهداف بلند مدته. اون چیزی که می خوان بین ۵-۱۵ سال دیگه رخ میده. می دونی؟ دنیا اینجوریه که تو فقط عروس و داماد رو میبینی ولی برنامه ریز های جشن عروسی رو نمی بینی! تو هماهنگی های برای بعد و قبل جشن رو نمیبینی! یکی نماینده است و بقیه تصمیم گیرنده، ابلهان نماینده رو مقصر می دونن رو می خوان در حالی که نمی دونن با یک سیستم طرفن. یه سیستم با لگد و دعوا از بین نمیره، بلکه موندگار تر میشه. ذات انسان چالش پذیریه، یه سیستم وقتی میره که هزینه موندنش از رفتنش بیشتر باشه. تغییر شوروی به روسیه رو خیلی بیشتر از تغییرات جدید سوریه می پسندم.

این وسط آدم های باهوش هم بودن ولی به جایی نرسیدن چون اصولا آدم های باهوش به جایی نمی رسن چون اکثریت به زبان اونها حرف نمیزنه، کسی ازشون حمایت نمی کنه. باهوش ها معمولا برده ابلهان میشن. بله قربان گو میشن و دنبال پول راه میفتن. توی انیمیشن ها هم داریم، مثلا یه پروفسور باهوش همیشه برای یه یکی کار می کنه نه برای خودش نه با دیگران، بلکه برای دیگران! پارادوکس جالبیه، من از بجگی کلی درس خوندم که بعدا زیر دست کسی نباشم ولی کاملا برعکس شد. الان می فهمم هر چی بیشتر بخونی وابسته تر و زیر دست تری!

مردم حافظه تاریخی خوبی دارن (به مصدق فکر کن)، دیگه چیزی رو فراموش نمی کنن مگر اینکه حادثه مستقیم به مغزشون رو سوراخ کنه. خداروشکر فایده اش این بود که حداقل من خودم رو آپدیت کردم.

آپدیت

Sofia
دوشنبه ۶ بهمن ۱۴۰۴، 10:17
درحال بارگذاری..

توجه: اگر در اعتقادات خود تعصب دارید این متن به شما توصیه نمی شود.

• بخش اول: اقیانوس

آقای خاکستری کاملا به این نکات آگاه بود که انسان فقط پرتو های ۴۰۰ تا ۷۰۰ نانومتر را میبیند و صداهایی در حد ۲۰ تا ۲۰ هزار هرتز را می شوند، برای همین او همیشه جهان را مثل یک اقیانوس فرض می کرد. یک اقیانوس بزرگ که ما در قطره ریزی از آن ساکن شده ایم و بر آن فرمانروایی می کنیم. قطره ریزی که حتی به ۱۰۰٪ آن هم احاطه و علم نداریم. خروجی مغز ما صرفا و صرفا از ورودی های ما نشات می گیرند. هرچه ورودی ها محدودتر خروجی ها هم محدود تر. هسته های مغزی اطلاعات را از حواس دریافت کرده، پردازش کرده و به هسته دیگر پاس می دهند تا آنجا با هم مخلوط شوند و پیازداغش کم و زیاد شود و در ورنیکه به جملات قابل فهم تبدیل شوند و اگر طرف یک برون گرای اهل سخنی باشد از بروکای خود استفاده کرده و ان جملات را از مغز بر زبان جاری کرده و با اصوات خود به ورودی حسی فرد دیگر وارد می کند. برای این هست که هرچه یک فرد تجارب بیشتر، دانش بیشتر، دیده ها و شنیده های بیشتر داشته باشد ورودی های مغزش بیش و خروجی های مغزش بیشتر. اما قدرت پردازش هم تفاوت دارد برای همین هر انسانی هر آنچه که دریافت می کند را به صورتی که توانسته است پردازش کند ذخیره کرده و می فهمد. برای همین است که یک ابر را یکی به شکل پروانه میبیند و دیگری به شکل یک درخت! یک انسان را به چالش بکشید، به اون بگویید چیزی را رسم کن که تاحالا هیچ کس ندیده باشد. امکان ندارد که بتواند چیزی غیر از چیزهایی که وجود دارند و یا ترکیبی از آنها رسم کند هرچقدر تخیل آن قوی تر باشد حتما چیزی را رسم می کند که نمونه اش را می توان پیدا کرد و یا ترکیبی است.

• بخش دوم: آتئیست

گاهی اوقات آقای خاکستری وسوسه میشد که یک آتئیست شود، دلایل و فرضیه آنها را می خواند و به این فکر می کرد که این آدم ها چه منطقی هستند و چه بسا شجاع هستند. به اصطلاح black sheep بودن خود را در عموم اعتراف می کنند و به آن افتخار می کنند. اما جایی می لنگد، بستگی دارد به اینکه هر انسان با چه پیش زمینه ای آتئیست شود، ادیان متفاوت است و هر کدام به طرز متفاوتی به توصیف خدا کرده اند. بیشتر آتئیست ها مسیحی هستند، نکند دین مسیحیت در توصیف خدا لنگ می زند که اینها قابل به پذیرش آن نبوده و برای همین آتئیست شدند؟ این سوالات به ذهن آقای خاکسنری خطور کرد و با خودش به دلیل آن فکر می کرد و در نهایت به این نتسجه رسید که امکان دارد هر آنچه از صفات خدا بیان شده صفاتی "شبه انسانی" باشد و این افراد نتوانسته اند فردی "شبیه به انسان" ها را به عنوان خدا بپذیرند.

• بخش سوم: اون بالا

آقای خاکستری از بچگی کنجکاو و سمج بود، دلش می خواست همه چیز را بداند و درک کند. پدر و مادرش بارها به او می گفتند که اگر در ماهیت خدا کر کنی خل می شوی زیرا به جایی نخواهی رسید. با این حال آقای خاکستری دست از فکر کردن نمی کشد و با توجه به دریافت های فعلی این آخرین تصویر او از خداست. او با توجه به تعاریف متفاوتی که از خدا یادگرفته بود تصورات متفاوتی داشت که با مرور زمان پیشرفت می کردند و هر ورژن از ورژن قبلی تکامل یافته تر میشد و به جزئیاتش اضافه میشد و همچنین برای او باور پذیرتر میشد. به طور مثال در ابتدا و زمانی که خودت کوچک بود جمله های زیادی مثل "دروغگو دشمن خداست"، "خدا ازت راضی باشد"، "خدا نمازگزاران را دوست دارد"،"خدا مجازات می کند"،"خداوند قرار داد، ساخت، فرستاد، عطا کرد، می بخشد و..." را شنیده است، جملاتی که رنگ و بوی انسانی می دهد. گاهی آقای خاکستری از مادر خود می پرسید "خداوند چقدر مهربان است؟" مادر او در جواب می گفت که خیلی مهربان! از انسانها بیشتر و قوی تر... اما با شنیدن اینها آقای خاکستری به جوابی نمی رسید بلکه گیج تر میشد، چرا باید برای مقایسه یک حد انسانی فرض کرد؟ برای همین است که انسان هر گاه به خدا فکر می کند بالای سرش را نگاه می کند چون در ذهن خود یک مکان برای خدا تصور کرده است. برای همین آقای خاکستری تا حدود سن ۷ سالگی خدا را مثل یک فرمانروا بر تخت در جایی میان ابرها تصور می کرد که دستور می دهد به گل ها تا در وقت بهار شکوفه دهند، بچه بیمار شفا پیدا کند، بنده گناهکار مجازات شود و در آتش بیفتد و... او از خدا می ترسید که نکند از رفتارش ناراحت و خشمگین شود و او را مجازات کند، او همچنین می ترسید که نکند خدا دستور بدهد که قلعه چوبی اش فرو بریزد. اما تصورات او پیشرفت کرد و او حالا به چیزی که به آن باور دارد اطمینان بیشتری دارد.

• بخش چهارم: قانون

توصیف کردن خدا با صفات انسانی غلط است. خداوند مهربان نیست، نه مثل یک انسان. بچه ای که مبتلا به داون هست اگر مادرش تمام دنیا را نذر بدهد و هزار سال دعا کند شفا پیدا نمی کند. فردی که گرسنه است با دعا شکمش سیر‌ نمی شود. بچه در حال غرق شدن نجات نمیابد. کودکان مردم متدین در جنگ می میرند ولی کافران زنده می مانند. خدا این صفات را ندارد چون خدا همان خود صفات است. نمی شود آتئیست شد چون نظم دنیا اتفاقی نیست، پس خدا همان نظم دنیا است. خدا "قانون" است. آب در فشار یک اتمسفر در دمای صد درجه سانتی گراد می جوشد. کروموزوم جنسی زن xx و مرد xy است. گیاهان فتوسنتز می کنند و چرخه کالوین و توالی آنزیم های آن اینقدر با نظم رخ می دهد که نمی توان آن را اتفاقی دانست. عصب حرکت دهنده زبان انسان زوج ۱۲ است، آنزیم دنابسپاراز اگر کاری دیگری جز همانندسازی انجام دهد انسان نابود می شود، کاتالیزور ها اگر در دمای بیشتر فعال شوند هیچ واکنشی انجام نمی شود. زوایای داخلی مثلث همواره ۱۸۰ است، یک چهار گوشه متقارن نمی تواند زوایای ۳۰ درجه داشته باشد و... نه نه نمی‌توان آتییست بود و همه اینها را اتفاقی دانست. نمی توان آتئیست بود و شکل گیری جنین در بدن مادر با آن همه ترتیب فعالیت منظم ژن و آنزیم اتفاقی دانست. تنها یک توجیه وجود دارد و آن این است که خدا همان کاتالیروز است، همان نظم دهنده و هل دهنده چرخه ها و آنزیم ها. همان مغناطیس زمین، همان مثلث، همان مربع... خدا همه چیز است و در همه جاست، نمی تواند انسان باشد نمی تواند شبه انسان باشد. او جزئی از اقیانوس نیست، او خود اقیانوس است. او قانون طبیعت است. هیچ معجزه ای وجود ندارد مگر چیزهایی که انسان هنوز به آن علم ندارد. نمی شود شب و روز ۲۵ ساعت باشد چون تو دعا کردی یا خدا مهربان است، خدا نظم دنیاست و این نظم بهم نمی ریزد. تو اگر تلاش نکنی موفق نمیشی. اگر سوبسترا نباشد کاتالیزور عمل نمی کند، تا دسته اهرم را نکشی کار انجام نمی شود هر چه دعا کنی یا متدین باشی تفاوتی ندارد، خداوند قانون است، نیرو است و انسانی که قوانین طبیعت را درک کند موفق می شود. ادیان برای قانون مند کردن دنیا بوجود آمده اند، برخی انسان ها را باید از چیزی ترساند تا خلاف نکنند، زیرا شر و خیر ذاتی است.