Just wow
خاکستری عزیزم، آتیش امتحانات خاموش شد. و با آرامش بیشتری امتحان می دهم. فردا امتحان نوروفیزیولوژی دارم. من چقدر به این درس علاقه دارم ولی حیف که فرجه اش چقدر کم بود. حالا فردا امتحان می دهم. امروز نباید قهوه می خوردم قلبم تند می زند و بدنم ضعیف شده. دیشب برای امتحان کردن استوری تلگرام گذاشتم تا ببینم چه کسی چک می کند. شاید باورت نشود ولی خیلی ها چک کردند، حتی آنهایی که شماره من را نداشتند.
از بین آنها دانشجویان پرستاری ۴۰۱ بودند، با دیدن پروفایل آنها غم عجیبی من را گرفت. چرا هنوز شماره من را سیو داشتند؟ فقط من هستم که وقتی با کسی قطع رابطه می کنم سریع شماره اش را حدف می کنم؟؟ آنها امسال فارغ التحصیل شدند، آزادند زیبا و جوان اند راحت اند هر کاری که می خواهند و هر جایی که می خواهند بروند. اما من؟ انگار من در این سه سال ده سال پیر تر شده ام. صورتم چروک برداشته، موهایم سفید تر شده. شب و روزم را با استرس می گذرانم. هنوز ۵.۵ سال دیگر باید درس بخوانم. هنوز امتحان دارم و در این دانشگاه لعنتی گیر افتاده ام، نمی توانم تفریح کنم و فرصت کوچکترین چیزها از من دریغ شده است. ناراحتم، من چطور پزشکی می شوم که حتی دستمزدم از آنها کمتر است یا با آنها تفاوتی ندارد؟ این پزشکی چه ارزش دلرد اگر حاصل تلاش هایت چیزی نباشد جز پیر شدن، خسته و. افسرده شدن. حال روحی خرابی دارم ولی تظاهر با شادی می کنم. تنها چیزی که من را زنده نگه می داشت یک بسته چیپس نمکی و یه کتاب فانتزی بود که با قیمت های الان دیگر نمی توانم بخرم. قلبم درد می کند، آه چه لباس های زیبایی پوشیده بودند، کافه، گردش، جاهای سرسبز! من آرزو دارم وقتم خالی باشد تا با خانواده سفر برویم. من پزشکی را دوست دارم ولی با وجود شرایط روانی ممکلت و سختی خود رشته شاید در آینده سر از تیمارستان در بیاورم یا خودکشی کنم. انگار یه اهرم روی همه هست که داریم ذره ذره له می شویم و روی من سه اهرم دیگر هم هست که دارد به پایین فشار می اورن و ان حجم درس ها و امتحانات دانشگاه هست، پس من چند برابر یک فرد عادی در ایران له می شوم. گفتم ایران؟ راستی آنها آزادند اگر مایه کافی داشتند از ایران بروند ولی من نمی توانم. من در گل گیر کرده ام. اگر دیگر نتوانم کارهایی که دوست دارم را انجام دهم برای چه زنده ام؟ ابر تورم دشمن جدید من است.