اون بالا بالا ها
خاکستری عزیزم، روزها بی رحمانه تر از چیزی که هست می گذرند و من رو به سراشیبی امتحانات نزدیک تر می کنند. استرس و امتحان جز جدایی ناپذیر زندگی من شده و باید باهاش کنار بیام. امروز دلم می خواست برای خودم خط چشم بکشم ولی هر کار که کردم نشد. چون مدل چشم هام هم round و هم hooded هست. مشکل ترین مدلی که به سختی میشه براش خط چشم کشید. شاید هم منصرف شدم نمی دونم، بالاخره به یه عروسی نا مبارک دعوت شدیم که قراره وقت باارزشم کلی هدر بره. من که تاحالا آرایش نکردم و نمی دونم. اصلا مژه هام اینقدر بلنده که نیازی به خط چشم نیست. بیخیال زود بنویسم و برم اناتومی بخونم.
این روزها بیشتر به سالن تشریح میرم و توی موزه اناتومی با بچه های درس خون تر از خودم تمرین می کنیم. من وانمود می کنم یکی از اونهام تا وقتی که یکی از اونها باشم. اصلا برام مهم نیست. مهم اینکه از زندگی بتونم لذت ببرم که امکانش نیست چون زمانم داره توسط دانشگاه و درس ها بلعیده میشه و ته مونده باقی نمیزاره. اگر جای دیگه غر بزنم میگن پزشکی حقت نیست، دانشجوی پزشکی باید ۲۴/۷ رو اختصاص به درس بده و اصلا آدم نیست، چون حق بقیه رو داره می خوره (منطور قبولی کنکور) پس باید زجر بکشه چون خودش خواسته و... به یاد حرف استاد هایی افتادم که هر روز بهمون میگن "خودتون خواستید" یا جمله معروف استاد ص "این پی رو به خودتون مالیدین".
خب بگذریم در مورد کتاب های علوم پایه که من باید بهمن ۴۰۵ امتحان بدم نمی دونم باید ۴۰۳ بخرم یا ۴۰۴. منظورم از دید هزینه است می دونی؟ من که همیشه دنبال کتاب دست دومم.
امروز به یاد یه خاطره افتادم. یه مرد ۲۸ ساله به اسم مجازی "سنپای" بود که یه وبلاگ انیمه ای داشت. شب و روزش دریگیر انیمه بود و این برام سوال بود که اخه این کار و زندگی نداره؟ یه روز در مورد انیمه توهم بهشتی حری زدیم و من داستان روربراش اسپویل کردم و بحث به اینجا کشیده شد که اسپویل شدن برای خیلی ها اهمیت داره جوری که اگر یکی داستان رو براشون اسپویل کنه رابطه دوستیشون بهم می خوره. من گفتم واقعا عجیبه که یکی اینقدر انیمه براش مهم باشه که دوستش رو ترک کنه و ادامه بحث به یک دعوا تمام عیار تبدیل شد. طرف اینقدر انیمه براش مهم بود (خب چون زندگیش رو وقفش کرده بود) که در ادامه از خودش و طرفداران انیمه دفاع کرد و من گفتم واقعا انیمه چیزی نیست که زندگی آدم رو اینقدررر تحت تاثیر قرار بده و ادم های بی کار که هیچی نیستن از بی کاری بهش چسبیدن (دقیقا این رو نگفتم ولی منظورم همین بود) و اون با جمله "وقتی خودت رسیدی اون بالا بالا ها برای ما پایینی ها هم دست تکون بده". از اون روز کامنت های دعوا رو پاک کرد و برای همیشه دیگه توی وبلاگش فعالیت نکرد. امیدوارم به راه راست هدایت شده باشه :)))
این خاطره رو نوشتن که بگم خوبه که روی یکی تاثیر گذاشتم.